خدایا

خدایا

+  

 

خدایا کفر نمی‌ گویم

پریشانم ، چه می‌خواهی‌ تو از جانم ؟

! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا !

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست

و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می ‌گویی

نمی ‌گویی ؟!

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف ‌تر

عمارت ‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن‌ سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا !

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می ‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می ‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می ‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است…

نویسنده : شمیم ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک