آنجا بهشت است!!!

فروغ فرخزاد میگه:

چقدر هفتاد ٬ هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!!! برای بودن با تمام مردم دنیا!!! چقدر حیف است که من میمیرم و غواصی در عمق اقیانوس ها را تجربه نمیکنم!!! میمیرم و حداقل یکبار زمین را از روی کره ماه نمیبینم!! دلم میخواست چند کلیسا معبد و مسجد بزرگ جهان را میدیدم !!! و دلم میخواست یکبار هم که شده از ارتفاعی بلند پرواز میکردم!! دلم میخواستهای من زیادند٬ بلندند٫ طولانی اند٫ اما مهمترین دلم میخواست های من این است که: انسان باشم٬ انسان بمانم و انسان محشور شوم!!! چقدر وقت کم است تا وقت دارم باید مهر بورزم ٫ وقت کم است باید خوب باشم!!!مهربان باشم!!! و دوست بدارم همهٔ زیبایی ها را!!! می گویند : انسان های خوب به بهشت می روند٫ اما من میگویم٫ انسان خوب هر جا که باشد ٫ آنجا بهشت است!!!!!

مطلب توسط کاربر گرامی 'bidel' ارسال شده... ممنونم از ایشون

/ 15 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bidel

باشه ،پس من اگه مطلب جالب دیدم میذارم اگه بنظرتون خوب بود ازش استفاده کنید . ولی نیاز نیست بگید ارسالیه من هستش

bidel

کارگردان دنياخداست! مهم نيست نقش ماثروتمند است ياتنگدست... سالم است يابيمار... مهم اينست که محبوبترين کارگردان عالم نقشي به ما داده! نبايد از سخت بودن نقش گله مند بود... چرا که سخت بودن نقش : نشانه اعتماد کارگردان به شايستگی بازیگر هست... امیدوارم خوش بدرخشید! قدر سلامتیتون رو بدونید .سلامتی نعمت بزرگیه[ناراحت]

bidel

خسرو شکیبایی : زن ها ميتوانند در اوج دلتنگی لبخند بزنند ... آواز بخوانند... غذاي دلخواهت را تدارک ببينند ... کودکانه با بچه ها بازی کنند ... زن ها ميتوانند با قلبی شکسته باز هم دوستت بدارند ... ببخشند و بخندند ... تو از طرز آرایش موهايش يا رنگ لب هايش ، لباسش يا حتي حرف هايش ، هرگز نميتواني حدس بزني زني که روبرويت ايستاده دلتنگ يا دلشکسته است ... زن بودن کار ساده ای نیست ... پیشاپیش ولادت حضرت فاطمه "س" و روز زن بر شما مبارک .

bidel

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﭘﺲ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻦ ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ   ﺍﻣﺮﻭﺯﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﺏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ! ﭼﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﻧﻄﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺳﺎﺧﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﻘﻂ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ...   ﺁﺭﯼ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺷﻮﺩ!

bidel

ﻣﻦ... ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺑﻴﺎﻓﺮﻳﻨﻢ؛ ﺑﺎﻭﺭﮐﻦ... ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﮐﻨﻢ... ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻲ؛ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﻓﻘﻂ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ؛ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪﻡ! ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺟﻲ ﺑﻴﺎﻓﺮﻳﻨﻢ،   ﻣﻪ ﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﻏﻤﻨﺎﮎ ، ﺑﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﮏ... ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻤﻲ

bidel

مــادرم فـرشــــــتــه است .. ولی ... هیچوقت ندیدم پرواز کند ... زیرا به پایش ... مـــن را بسته بود ... بــرادرم را... و همه ی زندگیش را ... معذرت میخواهم نیوتون ...! راز جاذبه، "مــــــادر" من است! معذرت میخواهم ادیسون! چرا که "مــــــادر" من اولین چراغ زندگی من است! معذرت میخواهم انیشتین! فرمولهای تو از توضیح "مــــــادر" من عاجزند! رومئو! همه راه ها به عشق "مــــــادر" من ختم میشود ...! مــــــادر من ، عــــــشــــق من است... میترسم برای ماندن در کنارم از بهشت به جهنم بیاید ... مــــــادرســـت دیگر ...

bidel

من جدیدا هرجا میرم درش تخته میشه به قول معروف برم دریا،دریا خشک میشه باس... اومدم وبلاگتون شما هم که مدیراتون نیستن یه معین نیوز بود که دیگه نیستی تو هم من رفتم بیاین وبلاگتونو به روز کنید امضاء:لوک بدشانس[افسوس]

bidel

سلام دیدین فهمیدین دارم میرم اومدین وبلاگ خوبی دارید لذت بردم ازاینکه گاهی وقتمو اینجا گذروندم...سپاس کسایی که این کامنتو میخونن ؛اگه تونستید،اگه یادتون بود،اگه دوست داشتید ،وقتی یاد خدایید ،وقتی دلتون شکسته است،سرنمازتون یادی از من کنید یه کوچولو برام دعا کنید واسه آمرزشم خدا درد میده درمون هم میده اگه خودش بخواد!....ولی این آمرزشه خوبه ، خوبه که آدم تا نمرده آمرزیده بشه ...و چقد بده ما وقتی مرگ رو نزدیکمون حس میکنیم تازه یاده این بخشیده شدن و آمرزشه میوفتیم .البته خودمو میگم لحظه هاتون خدایی خدانگهدارتون

khodaya

اين متن .خيلي بي نظيره همتا نداره هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت . استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی

saze shekaste

همیشه رفتن نشانه ی خسته شدن نیست... شاید میروی که خسته کننده نباشی... که اضافی نباشی... که تمام احساس پاکت زیر نگاه های لبریز از بی تفاوتی له نشود... می روی ودر تنها بودن هایت ملکه عذاب خود می شوی... تا برای کسی عذاب آور نباشی...